ازهردری سخنی
روزنگاریهای نینا


بعد از اون همه مراسم نارحت کننده از سال پیش و امسال تصمیم گرفتیم
مامان و ببریم گردش.
جای دوستان خالی 1 هفته نبودیم اینجا بودیم
چرا مانتو سفید نخرم؟
چرا شالم قرمز نباشه؟
چرا صندل بدون جوراب نپوشم؟
چرا ناخونامو لاک نزنم؟
چرا صورتی نپوشم؟
چرا نتونم ببوسمت؟
چرا باید به خاطره یک بوسه حواسم به همه جا باشه؟
چرا این همه عوامل بازدارنده؟
چرا من یک دختر باید با ترس وارد اجتماع بشم؟
پ.ن 1 هفته نبودم هیشکیم حالمو نپرسید. مرسی از این همه محبت
امروز نشستم به تک تک دوستان هم دوره ای کلاسهای آمورشی ایمیل زدم
و دریافت کد نمایندگیشونو تبریک گفتم.
دوستان بسیار خوبی بودن و انشاالله خواهند بود.
میخواستم عکسای دوره آموزشیمونم بزارم ولی گفتم شاید دوستان دوست نداشته باشن
موافق شدم. با درخواستم موافقت شد
جا هم مورد تایید قرار گرفت اساسی.
ار همتون ممنونم مرسیییییییییی.
برم ونک دنبال بقیه کارا.
خواستم صبح خوشحالتون کنم
امروز اومدن بازدید دفتر.
به عالم و آدم گیر دادن.
بعدشم قرار شد ساعت 3 جواب بدن.
خدا کنه قبول کنن.
من واقعا توان گشتن برای جا را ندارم.
در ضمن پولشم اینقدر ندارم.
دعا کنید قبول کنن .
پینوشت بعدا نوشت ساعت 3:30
امروز نه که سرشون شلوغ بوده فرصت نکردن بررسی کنن
خداحافظی کردن از زن ها _ چه برای یک ساعت، چه برای همیشه
ظرافت می خواهد
بلدی می خواهد
زن ها به نحوه جدا شدن حساسند
( خوشحال باش از قضاوتی که در مورد من کردی )
همسایه طبقه دوم ما داره میره و این یعنی ورود عده ای برای بازدید خونه و ماجراهای این بنگاه ها
و باز چانه زنی با املاکی ها که بزور میخوان معامله جوش بدن و افرادی که میخوان همونی که میخوان بشه .
و منی که این وسط باید جوابگوی هر دو طرف باشم.
کارم شده این روزا غروب چونه زدن با بنگاهی و مستاجری که نیومده.
دیروز 2بار آقایی اومد که اصرار داشت برای دریافت خونه.
و املاکی که با تلفنهای پشت سر هم زنگ میزد.و منی که با زرنگی پاسخ هایی
می دادم که با بچه طرف نیست و از موضع خودم کوتاه نمیام.
القصه طرف با نمیدونم کیش اومد دوباره در خونه.
طی صحبتا معلوم شد آقا 2 تا بچه دوقلو داره.کارمند هستن. روحا -نی هستن
و تاکید بسیار که سید هم هستن.
من نمیدونم این سید ها چرا فکر میکنن با عنوان این مطلب به خودشون شاءن اجتماعی میدن.
فکر کردن خونشون رنگین تره؟
چه وجه تمایزی دارن ؟
من خودم اصلا هیچ خاطره و ذهنیت خوبی از این گروه جامعه که خودشونو تافته جدا بافته هم میدونن ندارم.
و به این آقا هم گفتم هر وقت خودت بودی نه یدک سیدیت بیا .
میدونم اینجارو یک سیدی میخونه . میخوام برام توضیح بده.
(خط کشیدن برای این هست که با سرچ کلمه آدمای الکی نیان حرف الکی بزنن)
- مامان ظرفارو بزار من صبح میشورم.
جوابی نمیده. این یعنی از این پیشنهاد خوشش نیومده.
ادامه نمیدم و خودمو تو کنج اتاقم میرسونم.
اینجا رو دوست ندارم .اتاقم کوچیکه . ولی قشنگه . فقط.....
میدونم دارم بهونه میگیرم . از صبح فقط بهونه گرفتم.
مامان صدا میکنه . میرم قطره چشمشو میریزم. نگاه میکنم به قطره . اینو ندیده بودم .
- جدیده مامان؟
- آره اینو اینبار که رفتم دکتر بهم داد.
قطره رو میریزم و از اتاقش میام بیرون. نوشته توی جای قطره ای رو میخونم.
اشک مصنوعی
یعنی مامانم اینقدر گریه کرده که حالا آب چشماش خشک شده و.....
اومده بودم در مورد دستها بنویسم . همونی که مهربان تو پست ش گذاشته بود
حالا ....
حالم بد بود این موضوع بدترشم کرد.
مامان صدا میکنه.
- ظرفارو گذاشتم مامان جان . دیدم کمرم درد میکنه نتونستم وایسم بشورم.
الان هم ظرفا شسته شده هست . هم قطره مامان ریخته شده هست. هم اتاقم مرتب . هم ... سجاده جانماز مامانو رو میز نهار خوری آشپزخونه براش گذاشتم.
از ساعت 7:30 صبح میخوام برم بیرون تا الان که ساعت 10 و نمیدونم چند دقیقه هست.
این بارون برنامه منو بهم ریخت.
الان که فکر میکنم میبینم تقصیر بارون نیست تقصیر خودمه که برنامه خودمو بهم میریزم.
دارم به دیروز فکر میکنم . نه دیگه اینبار پرتش نمیکنم گوشه ذهنم . صبح زود زدم بیرون.
کوه این عظمت با شکوه . دیروز صبح زود رفتم یا بهتره بگم رفتیم کوه. درکه صبح ساعت 6 چه هوایی داره. تاحالا 6 صبح بهاری درکه نبودم.
خوب مثل اینکه دیگه نمیتونم به چرندیات ذهنم ادامه بدم. باید برم دنبال کارام.
تنها دلخوشیم این روزا دوربین عکاسیم هست که گاهی عکسی میگیرم و لذت میبرم از ثبت لحظات.
تو پست قبل مطلب رو با یک لینک اشاره کردم
و این اتفاقی بود که برای خودم افتاده بود.
قبلا گفتم که مادرم خیلی سرحال نیستن و کمی از نظر روحی و جسمی بیمار شدن.
صبح همون دوشنبه که پست قبل و نوشتم مامان داشت یک موضوعی که چندین سال پیش تو ده اتفاق افتاده بود و تعریف میکرد.
باور کنید که نصف اون آدمایی که مامان میگفت و اصلا نمیشناختم فقط الکی میگفتم اِاِاِاِ
خوووب چرا؟ کجای ده دقیقا؟؟ و با این کلمات ساده مامان راغبتر میشد به صحبت.
و این صحبت و خاطره تعریف کردن مامان دقیقا 2 ساعت طول کشید.
بعد از اینکه حرفاشون تموم شد گفت : دستت درد نکنه دختر که گوش کردی دلم باز شد.
و همین تشکر ساده و دوست داشتنی مامان باعث شد به این فکر بیوفتم هر چند وقتی وقت درست و حسابی بزارم که مامان فقط صحبت کنه.
فکر میکنم مشکل اصلی ما با سالمندای خونواده هامون اینه که کمترین وقت ممکن رو براشون میزاریم.
کمترین زمان برای صحبت کردن ساده.
یادمه اون وقتا که مادر بزرگام زنده بودن مامان من واقعا روزی چند ساعت تو زمانهای مختلف مینشست و با هاشون صحبت میکرد. خوب یادمه که مادر پدرم بسیار کم حرف بودن .به حال خودش بود در طول روز اصلا صحبت نمیکرد . مامانم اینقدرباهاشون حرف میزد .داییم که میومد کلی حرف داشت و تعریف کردنی برای ننه جونم.
( اینم بگم مامان منم خیلی کم صحبته . قهر کنه که دیگه اصلا حرف نمیزنه . یک لوس خانم کامل هست.
)
| Design By : Pichak |

